(به کسانی که در مرز بودن ونبودن  آسیمه اند)

 

وقتی که درد زندگی درمان نمی شود

 

کس همصدا با غربت انسان نمی شود

 

ای مرگ ای همسایه ی بود ونبود ها

 

با تو چگونه هستی ام پایان نمی شود؟

 

ای از رگ گردن به من نزدیکتر خدا !!!

 

این چیست روی گردنم پنهان نمی شود؟

 

در چار راه زندگی بن بست بودن است

 

وقتی که مرگ تا ابد ویران نمی شود

 

چون ابرها در چالشم بین نبود وبود

 

اشکی که بغض می شود باران نمی شود

 

یک کوله بار مانده از دردی که تازه است

 

پیچیده است رفتنم آسان نمی شود

 

در هند حیرت گاه بارانی ست موسمی

 

در وحشت ما (لوسمی ) بی جان نمی شود

 

یک باغ پر بنفشه روی سینه رسته است

 

وقتی به پایان می رسی ...پایان ...نه !!!می شود...