ای ابر سترون چه بیایی چه نیایی

باران که نبارد چه تفاوت که کجایی

 

چشمی به افق دوخته و مانده ام اکنون

در حیرتم از راز غم آلود جدایی

 

بگذار غبار از همه سو سمت من آید

پاسخ که دهد این همه موهوم چرایی؟

 

از بندگی خود به ستوه آمده ام باز

بر من بنما بار دگر حکم خدایی

 

از عشق به حرمان و زحرمان به شکستن

کی برمن ویران شده رخسار نمایی؟

 

ای آتش گم مانده ی در موج گلستان

ای نیل دو نیمه شده از ضرب عصایی

 

گویا که دگر معجزه ای نیست ولیکن

تردید حرام است به ایمان خدایی