باران برای توببارد
سلام باد بهار آور درود ابر سبکباری
برای این دل بی درمان بگودوباره که می باری
منم که حسرت دیرینم تو را به خواب نمی بینم
کجاست مستی طنازی کجاست عشوه ی هشیاری!!!
زمین تشنه منم انگار هوای تفته تر از آتش
بگو که در دل خاموشت خیال شعله تری داری!!!!؟
هنوز بستر شبها را به بوی گرم تو می خواهم
اگر چه سردی میلت را میان وسوسه می کاری
کدام تجربه ی تلخ است دل شکسته رها سازی
نمیتوان دل شیدا را سخیف وساده بیانگاری
همین بس است مرا انگار که خوکنم به همین هستم
همیشه چشم پر از باران همیشه رخوت بیداری
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 9:50 توسط حميد
|
این وبلاگ برای درج اشعار ومطالب نویسنده ایجاد شده استفاده از اشعار ومطالب باذکر نام ومنبع برای دوستان آزاد است