بی دختر باران

رویش ندارد خیالم   بارانیم کن دوباره  

یا از لبت بوسه بفرست  یا با نگاهت اشاره  

درویش دیر خیالم  انگار رو به زوالم  

در آرزویی محالم   با خاطری پاره پاره  

گاهی که ابری ترینم  ویرانه ای بر زمینم  

در گوشه ای می نشینم  بی ماهم وبی ستاره  

باران مرا می شناسد   در کوچه های قدیمی  

گاهی که هم گریه هستیم  با بغض های بهاره  

با حسرتم می شمارم  هر لحظه را دور از تو  

 در این غم بیکرانه  دورم نکن از کناره  

درویشم وپادشاهی  دورم کن از این تباهی   

لطفی کن وباورم کن  با یک نگاه دوباره 

باران بهانه است...

سلام  صبح قشنگیست خوب می دانم   

برای توست ترانه ...ترانه ...میخوانم  

   

 کنار آبی بالاست سایه ی چشمت   

برای دیدن تو زیر نور می مانم  

 

عصای چتر مرا جز زمین نمی فهمد   

به جان پاک تو سوگند سخت ویرانم 

  

برای شعر همین بس بهانه ی باران  

برای عشق همین بس دوباره مهمانم  

 

به ابر یائسه گفتم چرا چنینی ؟ گفت :  

غبار آه تو دیشب نشست برجانم  

 

و گرنه گریه بهانه .... بها نمخواهد   

 برای توست که باران شدن نمی دانم  

 

تورا به حرمت باران ببار بر من باز   

 اگرچه لحظه به لحظه به سمت پنهانم  

 

شگفت قصه ی گنگیست راز ما باهم  

 همیشه آتش عشق تو ماند در جانم