وه هــــــــــــــــــــــــــــار

كوانگ گر نان ساجي چاي داخ و تازه ده م ، گه رمه سير خاترم ديگه ده س ئيلاخه وه

باران....صداقت دیرین

( تقدیم به همه شاعران ودوستانی که دل ودیده ای بارانی دارند)

 

 

 

کاش می شد زشهر بگریزم ، دل به   باران دشت بسپارم

 

چشم درچشم کوه بنشانم ،   دست در دست رود بفشارم

 

 

بوی باران و   پونه و پـــــــــرواز ، در  دل کوچه ها نمی پیچد

 

چند تـــــــا چند در خیابانها ،  داغهای  غریبه  بشـــــــمارم؟

 

 

شهر در انحصار نیرنگ است ،  رنگها  هم   دروغ می گویند

 

من از این شکلهای تکراری ،    گیج ومنگ وهمیشه بیمارم

 

 

آی... باران "صداقت دیرین"  ،   خیس   کن دفتر وجودم   را

 

منهم از خشکسال بی فصلی ، در غمی   ماندنی گرفتارم

 

 

کیست بامن به سمت کوهستان، چترخودبسته پای بگذارد؟

 

تاکه رنگین کمان شعرم  را  ،   بر ســرش عاشقانه بگذارم

 

 

باتوام  ای که درخیال خود  ،  گاه گاهی به من می اندیشی

 

من همانم که در غم وشادی ،می سرایم که : دوستت دارم

 

 

شهر، کی لایق قدم هائیست ، که به سمت امید می تازند

 

بوی باران رسید جاری شو   ،    تاصفائی دهی به  افکارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 9:48  توسط حميد  | 

باران بباران برایم...

 

باران بباران برایم   بغضم هنوز  آسمانیست


من ساکن بی کسی هام کوی دلم بی نشانیست

  

از عشق تنها خیالی مانده ست در خاطراتم


پیری پریشانی اوست در جان من جاودانیست

 

دیروز امروز و فردا  باهم تفاوت ندارند


وقتی که ذهن ملولت از داغهایت جدا نیست

 

باران بباران برایم من خشکسال امیدم


در لابلای گلستان خار دلم همچنانیست

 

اینجا زمین خاک خورشید همسفر ه ی خوف وخونند


عاشق تنی تیغ خورده در فطرت لامکانیست

 

باران بباران برایم ای دختر شعر دیروز


فردای دیگر نماندست روحم که آتشفشانیست

 

این نسل نسل شکستن نسل فراموش دنیاست

 

سوخت در حسرت طور خاکستر لن ترانیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 19:12  توسط حميد  | 

دخترشعر بارانی من

 

ماه پیشانی مهر آیین دختر عشق بارانی من

 

کی بهاری شود بشکفد باز خوابهای زمستانی من

 

نم نمک بارش برف پیری کوهسار دلم را گرفته ست

 

ریخته برگ وبار امیدم در تکاپوی پنهانی من

 

حسرت بوسه ای بود انگار زندگی در پناه توهم

 

مهر داغی ست رسوایی دل بر سر ایوان پیشانی من

 

ازدحامی زنیرنگ ورنگ است واژه هایی که من میشناسم

 

از خیالم چرا می زدایند خاطرات دبستانی من!

 

دل پریشان فصلی سیاهم مانده در بهت خورشید وماهم

 

در غبارم !مه آلود ومنگم .کس چه داند ز ویرانی من؟

 

دختر شعرهای دل انگیز! رفت از دفترم عطر پاییز

 

سطر نا خوانده ی عشق...باقیست../.روی قبر زمستانی من

 

تا بخوانی بدانی همین است زندگی نقطه نه نقطه چین است

 

هیچگاه جایگاهی ندارد در فراسوی حیرانی من...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 10:2  توسط حميد  | 

صبح بارانی

 

بامداد آمد از دوردستان لابلای بهار وزمستان

 

گاه سرشار از گریه ی دوست گاه لبریز از جام مستان

 

آذرخش از تب و تاب افتاد از خیال افق خواب افتاد

 

شهر در جوششی ناب افتاد از گل افشانی باغ و بستان

 

باز سمفونی تند تندر پیچ در پیچ در کوچه ی شهر

 

باز یک برج رنگین کمانی بر فراز منار و شبستان

 

مانی عشق پیغمبری کرد روی بوم زمان سروری کرد

 

نقش ارژنگی شاعران را برد سوی حیاط دبستان

 

های((گلچین)) گیلان روحم در هماورد فتح الفتوحم

 

(باز باران بخوان با ترانه )روی امواج روح گلستان

 

دختر شعر بارانی من چتر گیسوی خود را گشوده

 

تا بخوانیم باهم دوباره :

 

باز باران و... باران و....انسان...

 

قافیه تنگ آمد که آمد

 

زندگی تا ابد شایگان است

 

زندگی قهوه ای تلخ و تاریک

 

مرگ نوشابه ای رایگان است

 

دختر عشق بارانی من

 

همچنان در تب و تاب خویش است

 

فصلها مثل تقویم تکرار

 

روزها همچنان گرگ و میش است

 

از فراسوی مه بی نهایت

 

بانگ گنگ هیاهوست انگار

 

راه تا هرکجا بی چراغ است

 

گم شدن در فراسوست انگار...

 

آذرخشی درخشید وپاشید روشنایی به هر سمت و هر سو

 

تندری چابک و چنگ بر دست کوفت بر طبل و کوس هیاهو

 

کوبش مشت بارانی ابر بر سر سنج ها جاودان باد

 

عود و رود و نی و تار و تنبور هم نوا با دم ناودان باد

 

صبحگاهی بهاریست اما دختر عشق بارانی من

 

چشم در چشم من می نوازد گریه های زمستانی من. 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 10:18  توسط حميد  | 

خیال دختر باران

 

دلی که چشم امیدش به آسمان جاریست

همیشه ابر نگاهش به سمت پرباریست

 

شگفت نیست سلیس ست وساده مثل نفس

سکون زندگی ما که باز تکراریست

 

چه سخت وسرد وسیاه ست ماندن در خود

و...خواب با همه ی تلخی اش که بیداری ست

 

مرا به ناشدنی های دور خواهد خواند

خیال دختر باران که مست طراری ست

 

قبول کرده ام انگار خلوت با خود

و.. شعر را که هجومی ز خویش آزاری ست

 

کنار بوته ی بی برگ زندگی یعنی!!

تمام هستی ما غرق در گرفتاری ست

 

رسالتیست سرودن به وحی معتقدم

...و...اینکه سوره ی هستی ورای دلداری ست

 

سترون ست سبکباری تمام فصول

همیشه گوشه ی این شهر غرق در تاری ست

 

کدام رهزن عاشق از ین بیابان رست

در این صحاری مطلق که مرگ عیاری ست؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 17:17  توسط حميد  | 

کجاست دختر باران

 

 

نه آذرخش نه تندر نه نم نم باران

 

دوباره فصل ملال ست وحسرت یاران

 

چه سرنوشت غریبیست گم شدن درخود

 

چه ماجرای عجیبیست خواب دلداران!

 

میان بهت و ...نگفتن کنار غصه وداغ

 

ترک ترک شده انگار قلب بسیاران

 

زسرو و بی ثمری ها حکایتی باقیست

 

چرا کمان شده از نو تن سپیداران؟

 

بهار... قصه ی واهیست ...باز پاییزست

 

بگو به حضرت خیام و خواب عطاران

 

به رهزنان بلا مژده میرسد هردم

 

که ریخت بیرق کاوه زه دست عیاران

 

به باد داده ام انگار هر چه دارم ها

 

کجاست...نم نمت ای دختر سبکباران

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 7:40  توسط حميد  | 

باران منو تو غریبیم

 

(به همه ی کسانی که در خاطرشان به دختر باران می اندیشند)

 

باران من وتو غریبه باران من وتو همینیم

دل کنده از آسمانیم جان داده بر این زمینیم

 

هم نسل داغیم اما همبستر آرزوییم

با آذرخشیم انگار گاهی که تندرترینیم

 

باران بباریم باهم تا صبح و تا شب دمادم

مرهم نداریم انگار با بی کس همنشینیم

 

در پشت این میله ها نیز دیدار یاران عزیزست

وقتی که با مهربانی یک بوسه از هم بچینیم

 

امشب شبی عاشقانه در زیر این آسمانه

چون آذرخشی کماندار تا صبحدم در کمینیم.

 

بر چتر دست کدامین دختر تو می باری امشب


کی خیسی باورت را در بی نهایت ببینیم؟....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 8:27  توسط حميد  | 

ای کاش باران ببارد

 

 (تقدیم به غمگین ترین دختر همیشه بارانی)

ای چشمهایت غزل بار  ای حسرت آسمانی

 

هر شعله ات آذرخش است تا کی چنین ناگهانی؟

 

در حیرتم از وجودت در آتشم از شکوهت

 

در خاطراتم تویی تو   تکرار رنگین کمانی

 

در من که تسلیم عشقم   چشمت تمامی ندارد

 

کی چتر گیسوی خود را بر حیرتم می فشانی؟

 

شوقی جوانست در دل در حال رستن شکفتن

 

آتشفشان غزل را تو در دلم می دمانی

 

یک جنگل از شوق هستی در من دعا گوی ابرست

 

کی پای کوبان باران تا صحن من میکشانی؟

 

از پشت این میله ها نیز دیدار باران قشنگ است

 

ای وادی ایمن من  تا کی چنین لن ترانی!!

 

ای کاش باران ببارد تا خیس چشم تو باشم

 

من صید سیلاب گردم. اما...تو  ...تنهابمانی

 

ای کاش باران ببارد من خیس چشم تو باشم

 

تصنیف بارانیت را تا بی نهایت بخوانی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 8:26  توسط حميد  | 

دوباره حسرت باران

 

سلام ! نه ُکه هنگام تلخ بدرود است

 

خیال واهی عشق است اینکه مردود است

 

چه دیر آمدی اما...چه بیصدا رفتی

 

همیشه عشق مرامی خیال آلود است

 

شتک زده ست به روی دلم قصیده ی اشک

 

غزل میان نگاهم تنوره ی دود است

 

میان ما نه زمان بلکه زندگی قاضی ست

 

برای حکم نهایی هنوزهم زود است

 

عصای معجزه اینجا برای چوپانیست

 

چو نیل برکه ی رویای آل نمروداست

 

مرا به سایه ابری نبرد حسرت تو

 

امید بارش باران دوباره مسدود است

 

برای دیدنت از جان گذشتم اما....نه.

 

سلام ! نه ُکه هنگام تلخ بدرود است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 10:25  توسط حميد  | 

همیشه دختر باران

 

سلام صبح قشنگیست روز بارانیست

 

شروع غارت دلهای رو به ویرانیست

 

دعای دیشبت انگار در اجابت بود

 

که قطره قطره دلم غرق سفره گردانیست

 

تبسمیست کنار تمام پنجره ها

 

تمام شهر در آشوب عشق افشانیست

 

برای خیسی شعرم چه نذرها کردم

 

برای دختر باران که گاه بامانیست!

 

سلام دختر باران تمام هستی عشق

 

همیشه عشوه ی چشم ولب تو پنهانیست

 

سلام  ای ابدیت سلام محشر خیس

 

نگین چشم تو سرحلقه ی سلیمانیست

 

برای بارش باران دعای تو کافیست

 

سلام... صبح قشنگیست...روزبارانیست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 8:30  توسط حميد  | 

مطالب قدیمی‌تر